مجازات خطا. . .
واسه هق هق شبونه, تو شدي برام بهونه
واسه داشتن نگاهت ندارم حتي نشونه
ديگه خندهاي نازت واسه من كابوس غم شد
ديگه اون عشق قشنگت از من و دلم جدا شد
ديگه من تو رونمي خوام تو شباي نا اميدي
دلم از نگات گرفته بمونم با چه اميدي
بخدا سهم من از توشباي غصه و غم شد
ديگه از وقتي كه رفتي شب و روزم مثل هم شد
نمي دونم كه چرا باز نگاهم يي نگات
شايدم ميخواد بگه دل,اين مجازات خطاته...
مازیار.
M.515/sokootebareha_13
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 21:41  توسط Maziar/tavahom/sokootebareha_13
|
وقتشه از عشقه تو دل بكنم
مثل تو كه رو دلت پا ميذاري
ميخوام اين روزا مال خودم باشم
اين مهم نيست كه منو دوست نداري
ديگه فرقي واسه من نميكني
انگاري بودو نبودت يكيه
تا بيام دوباره عاشقت بشم
مي بينم پشت سرم تاريكيه
خواب چشمام و حروم كردي رفيق
تو رو گل ديدم و خوار بودي رفيق
من ساده تو رو ناجي مي ديدم
تو واسم طناب دار بودي رفيق
خوش بحال دل ديونه ي من
تو رو نشناخته عبادت مي كنه
داره ذره ذره مي ميره
ولي به نديدن تو عادت مي كنه
خوش بحال تو كه عاشق نشدي
منو بي بهونه تنها ميذاري
وقتشه دل رو به دريا بزنم
به جهنم كه منو دوست نداري
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 21:40  توسط Maziar/tavahom/sokootebareha_13
|
ن
گه دگربه سوي من چه مي كني؟
چو در بر رقيب من نشسته اي
به حيرتم كه بعد ازان فريبها
تو هم پي فريب من نشسته اي
به چشم خويش ديدم ان شب اي خدا
كه جام خود به جام ديگري زدي
چو فال حافظ ان ميانه باز شد
تو فال خود به نام ديگري زدي
برو...برو...بسوي او,مرا چو غم
تو افتابي...او زمين...من اسمان
بر او بتاب زانكه من نشسته ام
به ناز روي شانه اي ستار گان
بر او بتاب زانكه گريه مي كند
در اين ميانه قلب من به حال او
كمال عشق باشد اين گذشته ها
دل تو مال من ,تن تو مال او
كنون كه در كنار او نشسته اي
تو و شراب و دولت وصال او!
گذشته رفت و ان فسانه كهنه شد
تن تو ماند و عشق بي زوال او
maziar/M.515/sokootebareha_13
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 21:39  توسط Maziar/tavahom/sokootebareha_13
|
داخل یک اطاق تاریک
مردی به ظاهر نیمه دیوانه
با ظاهری کثیف
بالای سر هم اطاق
تازه واردش نشسته ویک نفس وتند صحبت می کند
.....................................
يه كم ميري جلو نفسي فرومي دهی ..سرك مي كشي ...
نمیشه. میروی عقب چشم تنگ می کنی .گوشه سقف یه چیزی
می جنبه.خیره می شوی سایه پریده رنگی گر گرفته غیب می شه
خوب که زل میزنی هیچ نیست. تازه یادت می اید
که داشتی می دیدی
این دریچه های رنگارنک اصلا چی می گن
اها می خواستی بگی. دوباره عقب جلو
تنک کردن چشم هی سر خاراندن
بابا ول....
ولی همین ماندن در لحظه غنمیتیه باز یه چک چک قطره
.سایه روی دیوار که تا میخواهی نگاهی کنی
رفته که رفته
رد شدن چند تا روشنی از تو پشت سوراخ کلید تو اون تاریکی باز نگاهه تو
می دزده .بازه یادت رفت می خواستی چی بگی. عقب جلو بقل کنار.........
چی می گفتی
اها همین روزها یه اتفاقی می افتاده.
مازیار/M.515/sokootebareha_13
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 21:36  توسط Maziar/tavahom/sokootebareha_13
|
دریچه ای باز می شود.
حالا داری نگاه می کنی..چیزی دستگیرت نشده...
به خودت حق می دهی که طرف از ماجرا " پرته".
دریچه رو می بندی ..
یک دریچه دیگر..
می بندی.
حالا داری نگاه می کنی..چیزی دستگیرت نشده...
به خودت حق می دهی..........
مازیار./M.515
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 21:34  توسط Maziar/tavahom/sokootebareha_13
|
الان یه مدتی میشه تا دیر وقت بیدارم ...
چراغم را خاموش می کنم
باز
سوسو زدن این ستاره ها ..نمی زاره بخوابم .
دست دراز می کنم تا آنها که نزدیکترن ...لااقل خاموش کنم
اما نمیشه .
سعی خودمو می کنم اما تا نزدیک شون می شم خوابم می بره
آن هم چه خوابی
عمیق
وبدون تو.
راستی کی بیدارم میکنی.
M.515/sokootebareha_13/tavahOm
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 21:32  توسط Maziar/tavahom/sokootebareha_13
|
سکوت نشانهيي است.
گاهي براي فهميدن.
گاهي براي آن چه که ميداني،
آن چه كه ميبيني،
ميشنوي و گاهي بالاتر،
براي آن چه كه با تمام وجود حس ميكني.
براي آن چه كه او در تو گم مي شود و تو در او گم ميشوي.
سكوت گاهي معناي تمام آن چيزي است كه بيان نميشود.
گاهي تو،
خود،
" سكوتي ".
ميهراسي.
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 21:30  توسط Maziar/tavahom/sokootebareha_13
|
•فهمیده ام که بزرگترین چالش زندگی این است که تصمیم بگیری مهم ترین چیز در زندگی کدام است و سپس سایر چیز ها را فراموش کنی.
•فهمیده ام که ساده ترین کارها می تواند با معنی باشد اگر آن را با روحیه و نیت درست انجام دهی.
•فهمیده ام که بدترین رنج ها، مشاهده رنج دیگران است.
•فهمیده ام که اگر به دنبال خوش بختی باشی، خوش بختی از دست تو فرار می کند. اما اگر به دنبال خانواده، بر آوردن نیازهای دیگران، کار خودت، ملاقات افراد جدید و خوب بودن باشی، خوش بختی به سراغ تو خواهد آمد.
•فهمیده ام که آدم ها به آن اندازه خوش بخت می شوند که اراده کرده باشند.
•فهمیده ام که لذت بردن از موفقیت ایرادی ندارد ولی نباید آن را در بست باور کرد.
•فهمیده ام که تجربه کردن شگفتی زندگی در چشمان یک کودک، لذت بخش ترین حس زندگی است.
•فهمیده ام که زندگی یک مرد چهار دوران دارد: زمانی که به بابانوئل اعتقاد دارد، زمانی که به بابانوئل اعتقاد ندارد، زمانی که نقش بابانوئل را بازی می کند و زمانی که قیافه اش مثل بابانوئل می شود.
•فهمیده ام که فراموش کردن خطا و به خاطر سپردن لطف دیگران هر دو به یک اندازه مهم هستند.
•فهمیده ام که وقتی از افرادی که دوستشان دارید جدا می شوید، بهتر است آخرین کلماتتان محبت آمیز باشد چرا که ممکن است این آخرین باری باشد که آن ها را می بینید.
•فهمیده ام که درک راه درست به مراتب نیاز به خلاقیت بیشتری دارد تا تشخیص را نادرست.
•فهمیده ام که جایگاه و موقعیت را می توان خرید ولی احترام را باید کسب کرد.
•فهمیده ام که اکثر مردم در برابر تغییر مقاومت می کنند و این در حالی است که تنها راه پیشرفت، تغییر است.
مازیار.
M.515/sokootebarea_13/tavahom
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 21:27  توسط Maziar/tavahom/sokootebareha_13
|
hame chizam pak shod ..kole weblogam del shode ..khoooooooooooooooooooodaaaaaaaaaa..
ama az no midorostamesh..
lol
M.515
sokootebareha_13
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 21:22  توسط Maziar/tavahom/sokootebareha_13
|
سخت است
سخت است می نوش کسی دیگر بود
شمع شب خاموش کسی دیگر بود
با یاد کسی که دوستش می داری
یک عمر در آغوش کسی دیگر بود.
m.515
sokootebareha_13
tavahom
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 19:12  توسط Maziar/tavahom/sokootebareha_13
|